﻿<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>yassg.com</title>
<description>welcome to www.yassg.com</description>
<link>http://www.yassg.com</link>
<language>en-us</language>
<generator>yassg RSS creator</generator>

<item>
<title>چرا باید با جستجوی "تفسیر سوره والفجر" سایتهای بهائی ها بالای لیست قرار بگیرد؟</title>
<description><![CDATA[<BR>امشب شب قدر است . شب نزول رحمت حق . شب نزول قرآن ، شبی که حوادث سال آینده در آن تقدیر مى‏شود و این حوادث بر امام زمان - روحى فداه - عرضه و آن حضرت مامور به كارهایى مى‏گردد.<BR>مرحوم كلینى در كافى از امام باقر علیه السلام نقل مى‏كند كه آن حضرت در جواب معناى آیه " إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَكَةٍ " فرمودند: "آرى شب قدر، شبى است كه همه ساله در ماه رمضان و در دهه آخر آن، تجدید مى‏شود. شبى كه قرآن جز در آن شب نازل نشده و آن شبى است كه خداى تعالى درباره‏اش فرموده است: فیها یفرق كل امر حكیم؛ در آن شب هر، امرى با حكمت، متعین و ممتاز مى‏گردد." آنگاه فرمود: "در شب قدر، هر حادثه‏اى كه باید در طول آن سال واقع گردد، تقدیر مى‏شود؛ خیر و شر، طاعت و معصیت و فرزندى كه قرار است متولد شود یا اجلى كه قرار است فرارسد یا رزقى كه قرار است برسدو ... "<BR>&nbsp;ساعت از 2 نیمه شب گذشته است&nbsp; حالم خیلی گرفته است . نمی دانم چه بر ما تقدیر خواهد شد . نمی دانم اعمال ما در این شب پذیرفته درگاه حق خواهد شد یا خیر . تصمیم گرفتم که با خواندن سوره والفجر و توسل به حضرت سید الشهدا که این سوره منصوب به آن حضرت است کمی آرام شوم . سوره را می خوانم . دوست دارم تفسیر آنرا هم بخوانم اما کتابی در دستم نیست .<BR>اینترنت در این شرایط منبع خوبی است . وارد گوگل می شوم و عبارت "تفسیر سوره والفجر" را سرچ می کنم .<BR>اما از تعجب زبانم بند می آید . در صفحه اول&nbsp; غیر از سایت الشیعه که هکرهای وهابی سایت را هک کردند -&nbsp; سایت باز نشد – و چند سایت بی محتوی ، دیدم دو سایت متعلق به فرقه گمراه بهاییان است که به راحتی دسترسی به آن میسر است! <BR>(سایت ورقا و نگاه28)<BR>نمی دانم چه بگویم . سوالی به ذهنم خطور کرد که آیا واقعا ما در زمینه نشر الکترونیک&nbsp; فرهنگ و مذهب شیعه&nbsp; و دین اسلام ناب محمدی اینقدر کم کاری کرده ایم که باید شاهد این مطالب باشیم ؟]]></description>
<pubDate>Mon, 22 Sep 2008 02:44:35 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/52.htm</link>
</item>

<item>
<title>بالاخره خدمت ما به سر رسید</title>
<description><![CDATA[بالاخره خدمت ما به سر رسید ولی آقا کلاغه به خونه اش نرسید . دست ما هم به جایی نرسید . فریاد ما هم به جایی نرسید . آخ که ای مردم دلم تنگ است.
<br>
<br>
<br>آخر ای مردم دلم تنگ است
<br>دلم تنگ است
<br>تصاویر خیال انگیز رویاهای دیروزم
<br>همه، امروز بیرنگ است
<br>بلی، دیریست افکار پریشانم
<br>گرفتار معمایی است، معلومات آن مجهول 
<br>و مجهولات آن بر طبق مفروضات عینی ناهماهنگ است
<br>نمی دانم چرا چرخ زمان لنگ است؟
<br>نمی فهمم چرا چشم کسان تنگ است؟
<br>و یا اصلا چرا
<br><br>اصلا چرا اینقدر در دنیا
<br>تفنگ و ارتش و ستوان و سرهنگ است؟
<br>به جای راستی آخر چرا اینقدر نیرنگ است؟
<br>چرا ظلم و فساد و مکر
<br>فحشا و دورویی
<br>غیبت و نخوت
<br>حسادت، مردم آزاری
<br>به نزد من 
<br>به عنوان یکی از مردم این قرن
<br>قرن علم، قرن فن
<br>بسی شیرین تر از حلوای ناب و از مرباهای بالنگ است؟
<br>چرا فریادهای دختری معصوم، مردی پیر
<br>زنی بی خانمان و کودکی بی شیر
<br>به گوش آن هیولای مردمان فارغ از انسان
<br>بسی زیباتر و موزون تر از آوای هر چنگ است؟
<br>نمی دانم؛
<br>نمی فهمم؛
<br>ولی آنقدر می دانم،
<br>ولی آنقدر می فهمم،
<br>ولی آنقدر می بینم

<br><br>
<br>که در هر کوی و هر برزن،
<br>نقاب اندود مردانی چه ظلمت پوش،
<br>چنین آواز می خوانند:
<br>کنون هنگامه جنگ است
<br>کنون هنگامه جنگ است
....<br>
<br>نمی دانم 
<br>نمی دانم چرا
<br>اما گمانم قلب این مخلوق بی وجدان
<br>به جای پرشدن از عشق 
<br>سرشار از گل و سنگ است.
<br>نمی دانم 
<br>گمانم می رسد شاید زمین خود لایق این فتنه و ننگ است
<br>و یا شاید زبانم لال 
<br>زبانم لال
<br>زبانم لال
<br>خداوند زمین و آسمان ها
<br>خالق کل جهان و کهکشان ها
<br>[...]
<br>نمی دانم
<br>نمی فهمم 
نمی بینم<br>
<br>ولی حس می کنم امروز
<br>جهان در انتظار نغمه سبز شباهنگ است ...
<br><br>
به یاد دوست شاعرم : مجتبی رجب پور]]></description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 02:51:12 +0430</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/51.htm</link>
</item>

<item>
<title>تعطیلات نوروز ...</title>
<description><![CDATA[هر چند دیگه از حال و هوای عید نوروز خارج شدیم ولی شاید یادآوری برخی خاطرات بد نباشد. بخصوص اینکه الان در مرخصی هستم و دوباره در خودم حس نوشتن را احساس می کنم.
<br>
 آن هم بعد از گذشت 8 ماه از نوشتن آخرین مطلب !
از خوش شانسی من این بود که درست روز 29 اسفند شدم افسر نگهبان . از روز 28 تقریبا همه بچه ها رفته بودند مرخصی عید و به جز 4 نفر افسر وظیفه بخت برگشته (که من یکی از آنها بودم) آسایشگاه 45 نفری خالی بود . دیگه مصیبتی بدتر از این برای خودمون فکر نمی کردیم. شب 28 ام کنار هم قنبرک زده بودیم و از خاطرات عید پارسال و لذت بودن در کنار خانواده و ... می گفتیم و آه می کشیدیم.
<br>
یکی از بچه ها گفت بهتره ما هم روز عید سفره هفت سین درست کنیم و جشن مختصری بگیریم تا کمی از این حال و هوا در بیایم . یک از بچه ها گفت خودم براتون یک سفره توپ می چینم . نگران این موضوع اصلا نباشید .
<br>
به بچه ها گفتم من فردا نگهبانم و روز یکم سعی می کنم به موقع خودم را برسانم .<br>
در حال صحبت بودیم که سربازی وارد آسایشگاه شد و گفت برویم پایین سهمیه شام و میوه بگیریم. گفتم چرا خودت نیاوردی؟حالا که همه رفتند مرخصی برای خودت رئیس شدی؟
(چون وظیفه سرباز بود که برای ما صبحانه ، نهار و شام بیاورد)
گفت نه بخدا زیاده نمی تونم همشو بیارم!
ما چهار نفر نگاهی از تعجب به هم کردیم و با هم رفتیم طبقه اول.<br>
موقع برگشتن در دست من 4 سطل ماست بود. دومی یک کارتن سیب، سومی یک کارتن پرتقال و نارنگی و چهارمی یک دیگ پر از کوکو سیب زمینی !
ماستها را گذاشتیم داخل یخچال و کوکوها را که بوی مطبوع و دل انگیزش اشتهای هر انسان گرسنه که هیچی هر انسان سیری را باز و آب را از لب و لوچه سرازیر می کرد را بدون تامل به یکباره در سطل زباله خالی کردیم! .<br>
آن شب بخور بخوری راه انداخیتم که نگو نپرس . هر نفر ده پانزده تا سیب و 
پرتقال را بجای شام زدیم بالا!
<br>
صبح روز 29 سریع خود را به پادگان رساندم و یک روز نگهبانی من شروع شد .
 آن روز همش با خودم می گفتم بچه برای سفره هفت سین چه تدارک خواهند دید . خوشبختانه آن روز بدون مشکل سپری شد .
روز یکم ساعت 8 صبح بعد از صرف صبحانه مشغول نوشتن وقایع نگهبانی بودم که آجودان فرماندهی به سوی من آمد و گفت که برای سال تحویل قرار است فرمانده به اینجا بیاید و مراسم سال تحویل را همینجا بر گزار کند .
سربازها خیلی خوشحال شدند و به صورت خودجوش میز و صندلی ها را مرتب کرده و در چشم به هم زدن سفره هفت سین چیده شد . اما من در دلم خدا خدا می کردم زودتر بتوانم خودم را به بچه های آسایشگاه برسانم .
بالاخره فرمانده آمد و مراسم سال تحویل هم مجبور شدم همانجا باشم . فرمانده برای اینکه دل بچه ها را را شاد کرده باشد به همراه خود یک ماشین میوه و تنقلات آورده بود و موقع تحویل سال به هر نفر به دست خودشان یک اسکناس 100 توانی هدیه دادند که باعث خوشحالی مضاعف بچه ها شد .<br>
بعد از مراسم و پایان بخور بخورها یک دفعه به ساعت نگاه کردم و دیدم ای دل غافل ساعت 11 ونیم شده . با عجله پست را به افسر نگهبان جدید تحویل دادم و بدو بدو از پادگان خارج شدم و به سمت آسایشگاه رفتم. در راه با خودم می گفتم حتما الان بچه ها از دست من دلخور شدند و برای تفریح بدون من رفتند 33 پل .<br>
با عجله وارد آسایشگاه شدم و چند بار بچه ها را صدا زدم ولی آسایشگاه سکوت مطلق بود!
قشنگ که همه جا رو دید زدم دیدم ای بابا سه نفری گرفتند رو تختاشون خوابیدند.

<img src='http://hooya.persiangig.ir/sarbaz/marato/eyde87_1.jpg' border=0>
<br>
 گفتم بچه ها بلند شید بریم بچرخیم تو شهر . هیچکی جواب نداد فقط یک نفر دستش را از زیر ملحفه بیرون آورد و با اشاره به یک گوشه گفت برو بابا دلت خوشه این وقت روز هیچکی تو خیابون نمی ره ، همه رفتند دید و بازدید و شهر خلوته ! برات یک کم خوراکی گذاشتیم برو مشغول شو.
آمدم کنار سفره هفت سین .
دیدم به به، به به عجب سفره هفت سینی .

<img src='http://hooya.persiangig.ir/sarbaz/marato/eyde87_2.jpg' border=0>
<br>
 ماشالله به این همه همت مردانه . جا شما خالی بود نبودید ببینید چه هنری برای سفره آرایی خرج کرده بودند . سینهای سفره هفت سین رو شمردم :
<br>
ستوان دوم(درجه) – سردوشی(درجه) – سرباز (درجه) – ساعت مچی – سیب 
<br>
بلند گفتم بابا این سفرتون که 5 تا سین داره . یکی از زیر لحاف به زور جواب داد فلانی قرار بود بره پایین از محوطه یک سنگ بیاره که حسش نبود بیاره .
<br>
گفتم بابا تو رو خدا زحمت نکشین ، خودم همین الان  یک سوسکی ، ساسی (که ماشاا... ماشاا... از در و دیوار آویزونه) پیدا می کنم و می گذارم تو سفره ، علاج خواب زیاد یک کم استراحت تو رخت خوابه ، شما یک کم استراحت کنید .
آن روز مجبور شدم خودم تنهایی بیرون بروم!]]></description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2008 10:42:06 +0430</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/49.htm</link>
</item>

<item>
<title>بابا می شویم!</title>
<description><![CDATA[روز اولی که به مرآتو آمدم (مرکز آموزش توپخانه) کیسه انفرادی و یک ساک دستی تنها وسایلی بود که همراه داشتم . صدای موذن از مسجد می آمد . سرگردی به من گفته بود همین جا بایستم و بعد از نماز از افسران وظیفه بخواهم مرا با خود به خوابگاه ببرند . نماز تمام شد و جمعیتی بیرون آمدند . نمی دانستم چکار کنم و از کی بپرسم . فقط نگاه می کردم<BR>صدایی از پشت سرم آمد.<BR>-&nbsp;جناب سروان تازه به اینجا آمدی؟ <BR>به عقب برگشتم و دو تا افسر وظیفه را دیدم . <BR>گفتم آره من باید به خوابگاه بروم ولی نمی دانم کجاست. بدون معطلی یکی ساکم را برداشت و دیگری خواست کیسه انفرادی را از دوشم بگیرد که من نگذاشتم . <BR>-&nbsp;دنبال ما بیا<P>و را افتادیم . از پادگان خارج شدیم. <A href="http://www.yassg.com/main/34.htm"><FONT color=#ff9966>جاده ای</FONT></A> بود طولانی که ما را به خوابگاه می رساند . سنگینی کیسه انفرادی باعث شد چند قدم عقب بمانم. دیگری برگشت و با هم دو سر آن را گرفتیم و راه افتادیم و من خجالت زده از این معرفت بچه ها . <BR>دقایقی بعد به خوابگاه رسیدیم . بر روی دیوار نوشته بود "مهمانسرای افسران وظیفه مجرد"<BR>کنار در یک ستوان1 داشت با سربازی صحبت می کرد . همراه من داد زد "جناب سروان بیا پسرتو تحویل بگیر!"<BR>جناب سروان صحبتش را با سرباز قطع کرد و به طرف ما دوید در حالیکه می گفت " پسرم ... پسرم... چطوری... پسرم ! "<BR>و من متحیر از این نحوه برخوردها. یعنی چه من به خوابگاه آمده ام یا دارالمجانین &nbsp;<IMG src="../images/smileys/29.gif"><BR>مرا بغل گرفت و احوال پرسی گرم. انگار که چند سال می شناسدم<BR>و گفت " پسرم من بابات هستم .... بابا خدمتی .غریبی نکن.بچه ها بریم بالا. جناب سروان جدیدمون خسته است".<BR>همان روز فهمیدم بابا خدمتی یعنی چه. سابقه خدمت وی دقیقا یکسال بیش از من بود و درست روزی که من اعزام شده بودم اعزام شده بود منتهی یکسال قبل از من و این می شد معنی "بابا خدمتی"</P>
<P>اوایل فکر می کردم این اصطلاح صرفا برای شوخی و مزاح و به رخ کشیدن سابقه خدمت هست ولی الان که مدتها گذشته است و من که فردا&nbsp;۱/۶/۸۶ بابا می شوم نمی دانم آیا خواهم توانست خودم را کنترل کرده و<BR>&nbsp;- فرزندانم را&nbsp; که دو ماه بعد ، از آموزشی به اینجا خواهند آمد – به سمت آنها ندوم و درآغوش نگیرم یا نه!</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/sarbaz/marato/baba_khedamati.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>شاید بهتر باشد در آن روز بعد از نماز ظهر کیسه انفرادی تازه واردی را که به جمعیت نگاه می کند و می پرسد "خوابگاه کجاست" را به دوش بگیرم و با هم به خوابگاه برویم.</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
<pubDate>Wed, 22 Aug 2007 19:05:30 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/47.htm</link>
</item>

<item>
<title>گلی سرخ برای محبوبم</title>
<description><![CDATA[<P>این روزها احساس <U>خستگی</U> زیادی می کنم. نمی دانم چرا؟</P>
<P>خواندن این داستان باعث شد کمی به گذشته های دور برگردم و ...</P>
<P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" color=#ff3300 size=4>گلی سرخ برای محبوبم</FONT></P>
<P>داستان زیر را یکی از دوستان به من داد. ضمن تشکر از ایشان منتشر میشود:</P>
<P>“جان بلا نکارد” از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.<BR>او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل” . </P><P>با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. “جان” بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد “جان” سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. <BR>در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. “جان” در خواست عکس کرد ولي با مخالفت “ميس هاليس” رو به رو شد . <BR>به نظر “هاليس” اگر “جان” قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت “جان” فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: ۷ بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: “تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.”. بنابراين راس ساعت ۷ بعد از ظهر “جان ” به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان “جان ” بشنويد: ” زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. <BR>من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت “ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟” بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.<BR>زني حدود ۴۰ ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. <BR>ديگر به خود ترديد راه ندادم. <BR>کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم .<BR>من “جان بلا نکارد” هستم وشما هم بايد دوشيزه “مي نل” باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟</P>
<P>&nbsp;چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت” فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . </P>
<P><STRONG>او گفت که اين فقط يک امتحان است!”</STRONG></P>
<P><FONT color=#ff0000>طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.</FONT></P>
<P>با تشکر از <A href="http://www.midinternet.com/?p=938"><FONT color=#00ff00>عباس خسروبیگی</FONT></A></P>]]></description>
<pubDate>Tue, 14 Aug 2007 20:13:35 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/46.htm</link>
</item>

<item>
<title>حاج صبوری</title>
<description><![CDATA[<P align=right>عملیات بیت المقدس بود<FONT face="Times New Roman">.<BR></FONT>فرمانده تانک از پریسکوپ نگاهی به مقابل انداخت ، تانک دشمن حالا در تیررس مستقیم او قرار داشت<FONT face="Times New Roman">. </FONT>معطل نکرد و به توپچی دستور آتش داد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>توپچی شلیک کرد و برجک تانک دشمن چون پر کاهی به هوا پرتاب و تانک دشمن منفجرشد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>فریاد تکبیر خدمه تانک بلند شد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>این شادی دیری نپایید چرا که ناگهان موجی قوی آنها را در برگرفت<FONT face="Times New Roman">. </FONT>فرمانده فقط فرصت کرد بی اختیار خود را از بالای برجک بیرون بکشد ، بدنه فولادی تانک چنان گداخته بود که دستانش سوخت<FONT face="Times New Roman">. </FONT>صدای فریاد دردناک و جگرسوز <FONT face="Times New Roman">"</FONT>سوختم ، سوختم<FONT face="Times New Roman">" </FONT>خدمه شنیده می شد<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>دیگر فرصتی نبود، باید می پرید<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>در همین لحظه تیربارچی یک تانک دشمن فرمانده را هدف گرفت ، گلوله ای به فرمانده اصابت کرد و او فقط توانست کمرش را بگیرد و بیهوش بر زمین افتاد<FONT face="Times New Roman">.</P>
<P align=right></P></FONT>
<P align=right>و تانک منفجر شد<FONT face="Times New Roman">.</FONT></P><P align=right>
<P align=right><FONT face="Times New Roman"></P>
<P align=right></P></FONT>از زبان خود فرمانده<FONT face="Times New Roman">: "</FONT>تیر خورد توی نخاعم و من بر زمین افتادم<FONT face="Times New Roman">. </FONT>دقایقی بعد، یک نفربر عراقی آمد و دو سرباز عراقی آمدند برای جمع کردن اجساد کشته شده ها و مجروحین خودشون و وقتی متوجه شدند من زنده ام منو وحشیانه انداختند داخل نفربر و به بصره بردند<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>چند روزی در بصره بودیم که خرمشهر آزاد شد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>بعد از آن واقعه ما را به زندانی بردند<FONT face="Times New Roman">...</P></FONT>
<P align=right>یک روز سه یا چهار فروند هواپیمای ایرانی آمدند البته من دقیقا نمی دانم چند تا بودند چون نمی توانستم از سلول بیرون بروم<FONT face="Times New Roman">. </FONT>صدای انفجارهای پی در پی شنیده می شد و آنها چندین فروند هواپیمای دشمن را نابود کردند<FONT face="Times New Roman">. </FONT>عراقی ها خودشان را گم کرده بودند و دست پاچه به این طرف و آن طرف می دویدند و بالاخره عده ای هم آمدند و ما را که از خوشحالی تکبیر می گفتیم شروع کردند به آزار و اذیت و زدن<FONT face="Times New Roman">. </FONT>فرمانده آنها همان روز خودکشی کرد اگر نمی کرد خود صدام هلاکش می کرد و این بهترین راه ممکن براش بود<FONT face="Times New Roman">."</P>
<P align=right></P></FONT>
<P align=right>حاج صبوری سرفه ای کرد و دیگر نتوانست ادامه بدهد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>پرستار بلافاصله تشتی از آب آورد و حوله ای بر روی پاهای بی جان حاجی انداخت<FONT face="Times New Roman">. </FONT>حاج صبوری به نظر می رسید حتی دستانش هم قدرت ندارد، پرستار سر حاجی را خم کرد و صورتش را شست<FONT face="Times New Roman">. </FONT>حاجی سعی کرد با دستانش حوله را بردارد و صورتش را خشک کند<FONT face="Times New Roman">.</FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/sarbaz/haji/hs_01.jpg" align=baseline border=0></P></FONT>
<P align=right>همه متاثر شده بودیم ، در چشمان بعضیها اشک حلقه زده بود و سکوتی برقرار بود<FONT face="Times New Roman">. </FONT>در این اتاق کوچک همه ما افسران و درجه داران وظیفه و کادر دچار حالتی خاص شده بودیم که از بیانش عاجزم<FONT face="Times New Roman">.</FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/sarbaz/haji/hs_03.jpg" align=baseline border=0></P></FONT>
<P align=right>من که آخر از همه ایستاده بودم از پشت افراد سرک می کشیدم و گوشهایم را تیز کرده بودم تا ادامه صحبت هایش را بشنوم<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>حاجی ادامه داد<FONT face="Times New Roman">: "</FONT>هر چی خدا بخواد همون می شه<FONT face="Times New Roman">. </FONT>من اصلیتم مشهدیه ، تو لشکر امام حسین خدمت می کردم<FONT face="Times New Roman">. </FONT>توی این مدت <FONT face="Times New Roman">25 </FONT>سالی که روی تخت افتادم توانستم آلمانی و انگلیسی یاد بگیرم<FONT face="Times New Roman">"</P></FONT>
<P align=right>با این صحبتها حاجی سعی کرده بود به ما روحیه بدهد<FONT face="Times New Roman">! </FONT>حتی چند تا جک و لطیفه هم تعریف کرد<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>نهایتا سرهنگ ما نگاهی به ساعت انداخت و با اشاره دست دستور حرکت داد<FONT face="Times New Roman">. </FONT>وقت کم بود و ما باید از همه جانبازان مرکز توانبخشی شهید مطهری اصفهان بازدید می کردیم<FONT face="Times New Roman">.</FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/sarbaz/haji/hs_04.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/sarbaz/haji/hs_06.jpg" align=baseline border=0></P></FONT>
<P align=right>سربازی یک شاخه گل تقدیم حاجی کرد و اکثر سرهنگ ها و افسران صورت حاجی را بوسیدند<FONT face="Times New Roman">.</P></FONT>
<P align=right>درحالیکه از اتاق خارج می شدیم حاجی این شعار را بلند خواند <FONT face="Times New Roman">: <BR></FONT><FONT face="Times New Roman">"</FONT>این ارتش توحـــیــد <FONT face="Times New Roman">..... </FONT>شده کشـــــــته توحید <FONT face="Times New Roman">..... </FONT>ابالفضل رشـــــــــــــیدم <FONT face="Times New Roman">..... </FONT>شده کشـــــــته توحید<FONT face="Times New Roman">. "</P></FONT>]]></description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 08:02:46 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/44.htm</link>
</item>

<item>
<title>دوستی بين زن‌ها ، دوستی بين مردها</title>
<description><![CDATA[<P>بابا خسته شدم اینقدر زور زدم تا خاطرات سربازی رو بنویسم. فعلا یک آرشیو کامل از دوران آموزشی رو ویرایش کردم که به زودی هر چند روز یک بار پست می کنم. <IMG src="../images/smileys/19.gif"></P>
<P>و اما الان که دارم این مطلب رو می نویسم یکی از رفقا یک جک&nbsp;فرستاده بود به ایمیلم دیدم بد نیست شما هم بخونید. <IMG src="../images/smileys/51.gif"></P><P><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" color=#ff3300 size=5>دوستی بين زن‌ها</FONT><BR>يه زن يه شب به خونه نمياد.<BR>روز بعد به شوهرش ميگه كه من ديشب خونهء يكی از دوستام خوابيدم.<BR>شوهر به 10 تا از بهترين دوستای زن تلفن می‌كنه.<BR>هيچ كدوم از اون‌ها اينو تأييد نمی‌كنند. <IMG src="../images/smileys/16.gif"></P>
<P>نتیجه :&nbsp;<BR><STRONG>هيچوقت رو دوستی يه زن حساب نكن! <IMG src="../images/smileys/25.gif"></STRONG></P>
<P><BR><FONT face="arial, helvetica, sans-serif" color=#ff3300 size=5>&nbsp;دوستی بين مردها</FONT><BR>يه مرد يه شب به خونه نمياد.<BR>روز بعد به زنش ميگه كه من ديشب خونهء يكی از دوستام خوابيدم.<BR>زن به 10 تا از بهترين دوستای شوهرش تلفن می‌كنه.<BR>هشت‌تا از اون‌ها تأييد می‌كنند كه شوهر شب گذشته را در خونهء اونا گذرونده و دو تا از اونا ادعا می‌كنند كه اون هنوز اونجاست! <IMG src="../images/smileys/18.gif"></P>
<P>نتیجه :<BR><STRONG>هيچوقت به حرف مردها اعتـماد نكن!&nbsp; <IMG src="../images/smileys/52.gif"></STRONG></P>
<P>مطلب بعدی : حاج صبوری</P>]]></description>
<pubDate>Fri, 20 Jul 2007 20:32:35 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/42.htm</link>
</item>

<item>
<title>جنگ ندیده</title>
<description><![CDATA[<P>چیزی از خدمت نمی دانم جز نشستن بر پشت میزی که زهوار در رفته با صندلی ای که میخی نامرئی دارد و هر از چند گاهی پای خود را پس می کشم تا مبادا لباس را بدرد!<BR>اما باید همین را غنیمتی بدانم و رحمتی از جانب پروردگار چرا که خدمت در نیروی مقدس زمینی ارتش که اینها را نمی شناسد . همین بچه های دوره های لیسانس وظیفه – که برای گذراندن دوره های تخصصی توپخانه به اینجا می آیند – را بارها با دیده ام که ملتمسانه از مسئول آموزش محل خدمت خود را پس از طی دوره کد می پرسند و من با خودم می گویم معلوم است دیگر ؛ به عنوان دیده بان در نواحی مرزی و لشگرها<BR>* * *<BR>طبق دستوری که به من داده شد امروز باید به عنوان مسئول وسائل دیده بانی سرهنگ مان را همراهی کنم و به صحرا برویم برای تیراندازی عملی توپخانه<BR>از انباردار وسائل را تحویل می گیرم: سه عدد دوربین و نقشه منطقه و گونیا و ابزارهای دیگر دیده بانی</P>
<P>وقتی به اتوبوس می رسم همه سوار شده اند. سرهنگ که می داند بار اولم هست چندین بار تاکید می کند که مواظب وسایل باشم و چشم از اینها بر ندارم</P>
<P>پس از کمی معطلی دم دژبانی بالاخره اتوبوس از پادگان خارج می شود و راه باغ ابریشم(صحرا) را در پیش می گیریم. هوای خنک صبحگاهی که از پنجره اتوبوس وارد می شود در این ماه گرم تیرماه صورت را می نوازد و لذت یک روز خارج از پادگان را (اللخصوص&nbsp;[علی الخصوص <IMG src="../images/smileys/4.gif">]&nbsp;اگر ورزش 40 دقیقه ای صبحگاهی بنا بر وظیفه پیچانده شده باشد) دو چندان می کند.</P><P>بعد از 30 دقیقه به محل می رسیم. از اتوبوس پیاده می شویم. وسایل را بر می دارم و به اطراف نگاه می کنم. چند ساختمان قدیمی و تک و توکی درخت. سرهنگ میگوید اینجا گردان رزمی 377 مستقر شده است . سوار بر یک آمبولانس وارد منطقه می شویم. <BR>اینجا بیابان برهوت است و یک درخت هم پیدا نمی شود. راننده آمبولانس به سرعت می راند حتی سعی بر گرفتن چاله ها هم نمی کند . بالاخره در پشت یک خاکریز متوقف می شویم و پیاده می شویم.</P>
<P>اوه خدای من چه می بینم! در پشت خاکریز حدود 70 نفر با لباسهای کماندویی- رزمی مشغول مستقر کردن توپهای هویتزر 122 میلی متری هستند. اکثرا دارای قیافه های آفتاب سوخته و بدنی ورزیده و خشن بودند و با جدیت کارشان را انجام می دادند بطوریکه یک لحظه حال و هوای جنگ و جبهه به من دست داد . <BR>سرهنگ گفت ما به دیدگاه می رویم و من وسایل را در نفربر کرایس گذاشتم و به سمت دیدگاه رفتیم.</P>
<P>بالاخره بعد از 20 دقیقه به دیدگاه رسیدیم. از محل دیدگاه تا جایگاه توپها 4 کیلومتر مسافت بود.<BR>&nbsp;قبل از ما چند افسر دیدبان هم حضور داشتند. محل دیدگاه در دامنه کوه بود و در جلوی ما دشتی باز با شیب ملایم بود. در این دشت 6 دستگاه تانک و نفربر اسقاطی به عنوان هدف گذاشته بودند که با چشم غیر مسلح از فاصله 1200 متری زیاد خوب دیده نمی شد.<BR>ساعت 10 بود و کم کم هوای گرم طاقت فرسا می شد.<BR>&nbsp;مدتی منتظر ماندیم. در این مدت سرهنگ اطلاعات خوبی به من داد. مثلا قیمت هر گلوله توپ هویتزر 122 میلی متری بین 150 تا 250 هزار تومان و کالیبرهای بالاتر گاه تا یک میلیون تومان هم می رسد.<BR>برد موثر ترکش توپ تا 300 – 400 متر هست و اگر گلوله تا 100 متری هدف بخوره نابود شده فرض می شود!<BR>بی اختیار یاد فیلمهای درپیتی جنگی خودمون افتادم که یک گلوله توپ می خوره 20 متری حاجی و بعدش از میان گرد و خاک حاجی می آد بیرون و هیچ طوریش هم نشده!<BR>&nbsp;ناگهان مرکز هدایت آتش از طریق بی سیم آمادگی خود را برای اجرای فرامین آتش اعلام کرد.<BR>همه این کارها برای من تازگی داشت و کمی هیجان داشتم اما بقیه خیلی عادی بودند و من هم سعی می کردم به روی خودم نیاورم.</P>
<P>سرهنگ بی سیم را به دست گرفت و فرمان داد:<BR>-&nbsp;رعد 20 اینجا رعد 27 ، تنظیم می کنم قطبی گرا&nbsp;۴۵۲۰ مسافت 1200 ارتفاع 1120 هدف نیروی زرهی دشمن ...</P>
<P>(البته من دیدبانی نمی دانم و اگر جمله فوق را درست نگفتم به همان دلیل است)</P>
<P>من دوربین را برداشتم و به هدف نگاه کردم و سرهنگ فرمان آتش را صادر کرد. کمتر از 10 ثانیه صدای یک گلوله را که هوا را با سرعت می شکافت از بالای سرم شنیدم. بلافاصله دوربین را به چشمم فشردم . گلوله کمی دورتر از هدف به زمین خورد گرد و خاک عظیمی بلند شد. دوربین را از چشم برداشتم. پس چرا صدای انفجار را نشنیدم؟ در همین فکر بودم که ناگهان صدای وحشتناکی مرا تکان داد و من تازه دوزاریم افتاد که سرعت صوت 330 متر بر ثانیه هست و چون مسافت ما با هدف 1200 متر بود 4 ثانیه بعد صدای انفجار به ما رسید.</P>
<P>بلافاصله سرهنگ تصحیحات لازم را به مرکز هدایت آتش داد:<BR>-&nbsp;رعد 20 اینجا رعد 27 تصحیح می کنم 100 راست 20 بالا ... .</P>
<P>دوباره با دوربین منطقه را پاییدم. این دفعه گلوله تقریبا به 10 متری تانک خورد. خدا وکیلی خیلی کیف کردم. درست مثل پرویز پرستویی - در فیلم لیلی با من است -&nbsp; وقتی که تانک ها منهدم می شدند ذوق می کرد!</P>
<P>این دفعه سرهنگ از مرکز هدایت آتش درخواست آتش تیر موثر کرد. در یک لحظه 6 گلوله توپ یکی پس از دیگری دور و بر تانک به زمین خوردند و تمام منطقه رو به جهنمی تبدیل کردند.<BR>انهدام کامل نیروی زرهی دشمن – ماموریت تمام<BR>* * *<BR>نگاهی به ساعت می اندازم ساعت از 12 نیمه شب هم گذشته و من همینطور دارم تو تخت خواب غلت می زنم.&nbsp; امروز حوادثی پیش آمد که تصورم را از جنگ دگرگون کرد اگر چه این وقایع در تلویزیون به کرات نشان داده می شود ولی برای ما تکراری شده و اثر خودش را از دست داده. امروز 24 گلوله توپ شلیک شد با یک حساب سرانگشتی متوجه شدم چیزی در حدود 3 میلیون تومان هزینه شده. آیا کسی می تواند هزینه 8 سال جنگ تحمیلی را حساب کند؟ عاملی که باعث شد چندین 10 سال از صنعت و پیشرفت عقب بمانیم. علاوه بر آن هزینه باسازیها و نگهداری معلولین چطور؟<BR>به ناگاه یاد جانباز حاج صبوری افتادم که دیدار با ایشان خیلی بر من تا ثیر گذاشت. <BR>(در این مورد هم حتما خواهم نوشت)<BR></P>]]></description>
<pubDate>Wed, 04 Jul 2007 20:42:32 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/41.htm</link>
</item>

<item>
<title>یک روز در اصفهان - قسمت دوم</title>
<description><![CDATA[<P>روز جمعه ۲۵/۳/۸۵ هم فرصتی دیگر برایم پیش آمد تا با همراه دوستان سری به باغ پرندگان بزنیم . ای کاش شما هم آنجا بودید و از زیباییهای آنجا استفاده می بردید.</P>
<P><A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_tooti2.jpg"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_tooti.jpg" align=baseline border=0></A></P><P>با کلیک بر روی بعضی از عکسها می توانید عکس بزرگ آن را نیز مشاهده کنید .</P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_tooti3.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_kh.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_mak.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_house.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_house2.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_joghd.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/bp_tavoos.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>و این هم تصویری از سی وسه پل هنگام غروب آفتاب:</P>
<P><A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/sunset1.jpg"><IMG style="WIDTH: 450px; HEIGHT: 337px" alt="برای دیدن عکس بزرگ بر روی آن کلیک کنید" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/1/sunset2.jpg" align=baseline border=0></A></P>]]></description>
<pubDate>Mon, 18 Jun 2007 10:39:15 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/40.htm</link>
</item>

<item>
<title>یک روز در اصفهان</title>
<description><![CDATA[<P><IMG style="WIDTH: 500px; HEIGHT: 53px" alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/33pol.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>تابستان فرصت مناسبی است که بتوانم همه جای آنرا بگردم . هفته پیش که به باغ گلها رفته بودیم توانستم عکس های جالبی را بگیرم.</P><P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/who_am_i.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg_big01.jpg"><IMG alt="برای دیدن عکس بزرگ بر روی آن کلیک کنید" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg01.jpg" align=baseline border=0></A></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg02.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg04.jpg" align=baseline border=0></P>
<P><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg05.jpg" align=baseline border=0></P>
<P>&nbsp;<A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg06_big.jpg"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg06.jpg" align=baseline border=0></A></P>
<P><A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg03_big.jpg"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/fg03.jpg" align=baseline border=0></A></P>
<P><A href="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/sunbig.jpg"><IMG alt="" hspace=0 src="http://hooya.persiangig.com/image/esfahan/sun.jpg" align=baseline border=0></A></P>]]></description>
<pubDate>Thu, 14 Jun 2007 17:32:23 +0330</pubDate>
<link>http://www.yassg.com/main/39.htm</link>
</item>

</channel>
</rss>