امروز : چهارشنبه 30/05/1387 ساعت 12:53:15

بالاخره خدمت ما به سر رسید
بالاخره خدمت ما به سر رسید ولی آقا کلاغه به خونه اش نرسید . دست ما هم به جایی نرسید . فریاد ما هم به جایی نرسید . آخ که ای مردم دلم تنگ است.


آخر ای مردم دلم تنگ است
دلم تنگ است
تصاویر خیال انگیز رویاهای دیروزم
همه، امروز بیرنگ است
بلی، دیریست افکار پریشانم
گرفتار معمایی است، معلومات آن مجهول
و مجهولات آن بر طبق مفروضات عینی ناهماهنگ است
نمی دانم چرا چرخ زمان لنگ است؟
نمی فهمم چرا چشم کسان تنگ است؟
و یا اصلا چرا

اصلا چرا اینقدر در دنیا
تفنگ و ارتش و ستوان و سرهنگ است؟
به جای راستی آخر چرا اینقدر نیرنگ است؟
چرا ظلم و فساد و مکر
فحشا و دورویی
غیبت و نخوت
حسادت، مردم آزاری
به نزد من
به عنوان یکی از مردم این قرن
قرن علم، قرن فن
بسی شیرین تر از حلوای ناب و از مرباهای بالنگ است؟
چرا فریادهای دختری معصوم، مردی پیر
زنی بی خانمان و کودکی بی شیر
به گوش آن هیولای مردمان فارغ از انسان
بسی زیباتر و موزون تر از آوای هر چنگ است؟
نمی دانم؛
نمی فهمم؛
ولی آنقدر می دانم،
ولی آنقدر می فهمم،
ولی آنقدر می بینم


که در هر کوی و هر برزن،
نقاب اندود مردانی چه ظلمت پوش،
چنین آواز می خوانند:
کنون هنگامه جنگ است
کنون هنگامه جنگ است ....

نمی دانم
نمی دانم چرا
اما گمانم قلب این مخلوق بی وجدان
به جای پرشدن از عشق
سرشار از گل و سنگ است.
نمی دانم
گمانم می رسد شاید زمین خود لایق این فتنه و ننگ است
و یا شاید زبانم لال
زبانم لال
زبانم لال
خداوند زمین و آسمان ها
خالق کل جهان و کهکشان ها
[...]
نمی دانم
نمی فهمم نمی بینم

ولی حس می کنم امروز
جهان در انتظار نغمه سبز شباهنگ است ...

به یاد دوست شاعرم : مجتبی رجب پور
تاریخ ارسال : 2:51:12 15/02/1387 نظرات شما (10)


تعطیلات نوروز ...
هر چند دیگه از حال و هوای عید نوروز خارج شدیم ولی شاید یادآوری برخی خاطرات بد نباشد. بخصوص اینکه الان در مرخصی هستم و دوباره در خودم حس نوشتن را احساس می کنم.
آن هم بعد از گذشت 8 ماه از نوشتن آخرین مطلب ! از خوش شانسی من این بود که درست روز 29 اسفند شدم افسر نگهبان . از روز 28 تقریبا همه بچه ها رفته بودند مرخصی عید و به جز 4 نفر افسر وظیفه بخت برگشته (که من یکی از آنها بودم) آسایشگاه 45 نفری خالی بود . دیگه مصیبتی بدتر از این برای خودمون فکر نمی کردیم. شب 28 ام کنار هم قنبرک زده بودیم و از خاطرات عید پارسال و لذت بودن در کنار خانواده و ... می گفتیم و آه می کشیدیم.
یکی از بچه ها گفت بهتره ما هم روز عید سفره هفت سین درست کنیم و جشن مختصری بگیریم تا کمی از این حال و هوا در بیایم . یک از بچه ها گفت خودم براتون یک سفره توپ می چینم . نگران این موضوع اصلا نباشید .
به بچه ها گفتم من فردا نگهبانم و روز یکم سعی می کنم به موقع خودم را برسانم .
در حال صحبت بودیم که سربازی وارد آسایشگاه شد و گفت برویم پایین سهمیه شام و میوه بگیریم. گفتم چرا خودت نیاوردی؟حالا که همه رفتند مرخصی برای خودت رئیس شدی؟ (چون وظیفه سرباز بود که برای ما صبحانه ، نهار و شام بیاورد) گفت نه بخدا زیاده نمی تونم همشو بیارم! ما چهار نفر نگاهی از تعجب به هم کردیم و با هم رفتیم طبقه اول.
موقع برگشتن در دست من 4 سطل ماست بود. دومی یک کارتن سیب، سومی یک کارتن پرتقال و نارنگی و چهارمی یک دیگ پر از کوکو سیب زمینی ! ماستها را گذاشتیم داخل یخچال و کوکوها را که بوی مطبوع و دل انگیزش اشتهای هر انسان گرسنه که هیچی هر انسان سیری را باز و آب را از لب و لوچه سرازیر می کرد را بدون تامل به یکباره در سطل زباله خالی کردیم! .
آن شب بخور بخوری راه انداخیتم که نگو نپرس . هر نفر ده پانزده تا سیب و پرتقال را بجای شام زدیم بالا!
صبح روز 29 سریع خود را به پادگان رساندم و یک روز نگهبانی من شروع شد . آن روز همش با خودم می گفتم بچه برای سفره هفت سین چه تدارک خواهند دید . خوشبختانه آن روز بدون مشکل سپری شد . روز یکم ساعت 8 صبح بعد از صرف صبحانه مشغول نوشتن وقایع نگهبانی بودم که آجودان فرماندهی به سوی من آمد و گفت که برای سال تحویل قرار است فرمانده به اینجا بیاید و مراسم سال تحویل را همینجا بر گزار کند . سربازها خیلی خوشحال شدند و به صورت خودجوش میز و صندلی ها را مرتب کرده و در چشم به هم زدن سفره هفت سین چیده شد . اما من در دلم خدا خدا می کردم زودتر بتوانم خودم را به بچه های آسایشگاه برسانم . بالاخره فرمانده آمد و مراسم سال تحویل هم مجبور شدم همانجا باشم . فرمانده برای اینکه دل بچه ها را را شاد کرده باشد به همراه خود یک ماشین میوه و تنقلات آورده بود و موقع تحویل سال به هر نفر به دست خودشان یک اسکناس 100 توانی هدیه دادند که باعث خوشحالی مضاعف بچه ها شد .
بعد از مراسم و پایان بخور بخورها یک دفعه به ساعت نگاه کردم و دیدم ای دل غافل ساعت 11 ونیم شده . با عجله پست را به افسر نگهبان جدید تحویل دادم و بدو بدو از پادگان خارج شدم و به سمت آسایشگاه رفتم. در راه با خودم می گفتم حتما الان بچه ها از دست من دلخور شدند و برای تفریح بدون من رفتند 33 پل .
با عجله وارد آسایشگاه شدم و چند بار بچه ها را صدا زدم ولی آسایشگاه سکوت مطلق بود! قشنگ که همه جا رو دید زدم دیدم ای بابا سه نفری گرفتند رو تختاشون خوابیدند.
گفتم بچه ها بلند شید بریم بچرخیم تو شهر . هیچکی جواب نداد فقط یک نفر دستش را از زیر ملحفه بیرون آورد و با اشاره به یک گوشه گفت برو بابا دلت خوشه این وقت روز هیچکی تو خیابون نمی ره ، همه رفتند دید و بازدید و شهر خلوته ! برات یک کم خوراکی گذاشتیم برو مشغول شو. آمدم کنار سفره هفت سین . دیدم به به، به به عجب سفره هفت سینی .
ماشالله به این همه همت مردانه . جا شما خالی بود نبودید ببینید چه هنری برای سفره آرایی خرج کرده بودند . سینهای سفره هفت سین رو شمردم :
ستوان دوم(درجه) – سردوشی(درجه) – سرباز (درجه) – ساعت مچی – سیب
بلند گفتم بابا این سفرتون که 5 تا سین داره . یکی از زیر لحاف به زور جواب داد فلانی قرار بود بره پایین از محوطه یک سنگ بیاره که حسش نبود بیاره .
گفتم بابا تو رو خدا زحمت نکشین ، خودم همین الان یک سوسکی ، ساسی (که ماشاا... ماشاا... از در و دیوار آویزونه) پیدا می کنم و می گذارم تو سفره ، علاج خواب زیاد یک کم استراحت تو رخت خوابه ، شما یک کم استراحت کنید . آن روز مجبور شدم خودم تنهایی بیرون بروم!
تاریخ ارسال : 10:42:06 24/01/1387 نظرات شما (3)


بابا می شویم!
روز اولی که به مرآتو آمدم (مرکز آموزش توپخانه) کیسه انفرادی و یک ساک دستی تنها وسایلی بود که همراه داشتم . صدای موذن از مسجد می آمد . سرگردی به من گفته بود همین جا بایستم و بعد از نماز از افسران وظیفه بخواهم مرا با خود به خوابگاه ببرند . نماز تمام شد و جمعیتی بیرون آمدند . نمی دانستم چکار کنم و از کی بپرسم . فقط نگاه می کردم
صدایی از پشت سرم آمد.
- جناب سروان تازه به اینجا آمدی؟
به عقب برگشتم و دو تا افسر وظیفه را دیدم .
گفتم آره من باید به خوابگاه بروم ولی نمی دانم کجاست. بدون معطلی یکی ساکم را برداشت و دیگری خواست کیسه انفرادی را از دوشم بگیرد که من نگذاشتم .
- دنبال ما بیا
ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 19:05:30 31/05/1386 نظرات شما (8)


گلی سرخ برای محبوبم

این روزها احساس خستگی زیادی می کنم. نمی دانم چرا؟

خواندن این داستان باعث شد کمی به گذشته های دور برگردم و ...

گلی سرخ برای محبوبم

داستان زیر را یکی از دوستان به من داد. ضمن تشکر از ایشان منتشر میشود:

“جان بلا نکارد” از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.
او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول “جان” توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل” .


ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 20:13:35 23/05/1386 نظرات شما (2)


حاج صبوری

عملیات بیت المقدس بود.
فرمانده تانک از پریسکوپ نگاهی به مقابل انداخت ، تانک دشمن حالا در تیررس مستقیم او قرار داشت. معطل نکرد و به توپچی دستور آتش داد. توپچی شلیک کرد و برجک تانک دشمن چون پر کاهی به هوا پرتاب و تانک دشمن منفجرشد. فریاد تکبیر خدمه تانک بلند شد. این شادی دیری نپایید چرا که ناگهان موجی قوی آنها را در برگرفت. فرمانده فقط فرصت کرد بی اختیار خود را از بالای برجک بیرون بکشد ، بدنه فولادی تانک چنان گداخته بود که دستانش سوخت. صدای فریاد دردناک و جگرسوز "سوختم ، سوختم" خدمه شنیده می شد.

دیگر فرصتی نبود، باید می پرید.

در همین لحظه تیربارچی یک تانک دشمن فرمانده را هدف گرفت ، گلوله ای به فرمانده اصابت کرد و او فقط توانست کمرش را بگیرد و بیهوش بر زمین افتاد.

و تانک منفجر شد.


ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 8:02:46 16/05/1386 نظرات شما (3)


دوستی بين زن‌ها ، دوستی بين مردها

بابا خسته شدم اینقدر زور زدم تا خاطرات سربازی رو بنویسم. فعلا یک آرشیو کامل از دوران آموزشی رو ویرایش کردم که به زودی هر چند روز یک بار پست می کنم.

و اما الان که دارم این مطلب رو می نویسم یکی از رفقا یک جک فرستاده بود به ایمیلم دیدم بد نیست شما هم بخونید.


ادامه مطلب
تاریخ ارسال : 20:32:35 29/04/1386 نظرات شما (4)


صفحه اصلی
عمومی
دانلودهای متنوع
خاطرات سربازی
عکس های سربازی
لینک ها
      دوست دارید در این وبلاگ چه مطالبی ارائه شود؟
خاطرات
دانلود برنامه ها
آموزش php
قالبهای بلاگفا

Copyright © 2004 - 2007 www.Yassg.com   All rights reserved .